آباد شهر-داغ پلاسکو تازه است - حل رشنال یا حل حکیمانه؟ ( بخش دوم)

  • تیستوی سبزانگشتی (به فرانسوی: Tistou les pouces verts) کتابی‌ست به نویسندگی موریس دروئون نویسنده فرانسوی‌ و در سال ۱۹۵۷ برای کودکان نوشته شده‌است. داستان این کتاب درباره پسرکی به نام تیستو است که درمی‌یابد انگشتانش خاصیت سبزکننده دارند. بذر هر گیاهی که با انگشتان تیستو تماس برقرار کند سبز می‌شود و به سرعت به گیاهی زیبا تبدیل می‌شود. تیستو به تدریج می‌آموزد که ویژگی منحصر به فرد انگشتان او می‌تواند تغییرات شگرفی در دنیای اطرافش ایجاد کند. تیستو دست به کار می‌شود و با رویاندن گل و گیاه در بیمارستان، باغ‌وحش، زندان و محله فقیرنشینان، زشتی‌ها را به زیبایی بدل می‌کند. او حتی با دستکاری در ادوات نظامی کارخانه پدرش در دهانه توپ‌ها و لوله تفنگ‌ها گل می‌رویاند و به این ترتیب از وقوع جنگ جلوگیری می‌کند.

 البته در طی داستان، بزرگترهای تیستو، مثل پدرکارخانه دارش، از منطقی بودن و عقلانی بودن تولید سلاح، بیمارستان های بدون گل و زندانهایی با میله های فولادی دفاع می کنند و تیستو همه را غیرمنطقی می داند. چرا که به نظر تیستو اسلحه ساختن یعنی بی پدر شدن خیلی ها، بیمارستان بدون گل، مساوی است با افسردگی و کسالت بیماران و میله های فولادی بهترین انگیزه برای فرار از زندان است. داستان تیستو سبزانگشتی در همان سالهایی نوشته شده است که پلاسکو به عنوان مظهر عقلانیت مدرن و توسعه حاصل از آن، متولد شد.

 

  • پلاسکو برای دهه ها یکی از مظاهر مدرنیسم در تهران، پایتخت ایران بود. این ساختمان فولادی و هفده طبقه ای، ابتدای دهه 40 هجری به عنوان یکی از اولین آسمان خراشهای خاورمیانه افتتاح شد. البته می توانید حدس بزنید که صاحب دانش فنی آن ایرانی نبوده است! بلکه بیشتر شبیه نمایشی از خواست بازیگران قدرتمند اقتصاد و سیاست برای زرق و برق توسعه و مدرن شدن شد. جالب است بدانید بعضی از اولین واحدهای واگذار شده هم متعلق به جماعت سینماچی آن دوران بود، مثل دفتر تهیه کننده گنج قارون! اگر بخواهید مزه پلاسکو گردی در آن زمان را خوب حس کنید یک سری به مجتمع کوروش بزنید یا سری به پالادیوم. حس مشابهی را تهرانی نشین های آن دوره از پلاسکو و گردش در آن می گرفتند. احساس ناب و سرمست کننده مدرن بودن! توسعه! پیشرفت!

البته پلاسکو سالها بود که اهمیت خودش را در تهران جدید از دست داده بود. در دهه نود هجری، هیچکس از این ساختمان زشت آهنی به عنوان مظهر و نماد توسعه یافتگی، یادنمی کرد. شاید اگر آتش به جانش نیفتاده بود چند سال دیگر تخریبش می کردند و ساختمان دیگری را بنا می کردند (مثلا شعبه دوم کوروش!). یا به تقلید از غربی ها تبدیل به موزه و یادواره ای برای صنعتی شدن ایران می شد؛ یعنی یک جور میراث صنعتی (در کنار میراث طبیعی و میراث فرهنگی). اما از قضا این نماد آتش گرفت و سوخت.

 

  • عقلای قوم بر سر خاکسترهای آن دعواهای سیاسی خود را دنبال می کنند. یک سال می گذرد دعواها پایانی ندارد. نهادهای قانونی و نظارتی هر یک به دیگری پاس می دهد، از فعالان اقتصادی گرفته تا رقیبان سیاسی، در حد توانشان به روی هم چنگ می زنند و انگشت اتهام را به سوی یکدیگر می گیرند، مالکان ساختمان و مغازه با نام سازمان و شورای ساختمان دعوای خود را از پشت صفحه تلویزیون هایمان به رخمان می کشند و فلان سازمان امدادگر هم مشغول مراقبت از حیثیتش هست و آبرو داری. همه این دعواها را ممکن است مشروع بدانید. شاید اگر آن رقیبان سیاسی و آن فعالان اقتصادی و این سازمان امدادگر منصفانه و کارشناسی سعی کنند منفعتشان را بیان کنند و با رعایت اخلاق (راستگویی، شفافیت و مانند آن) سعی کنند نظراتشان را پیاده شود، خیلی جای شماتت هم ندارند. عقلانیت مدرن می گوید باید بگذاری همین ذی نفعان اقتصادی، سیاسی و خدماتی با هم رقابت کنند البته به صورتی کارشناسانه و در فرایندی پویا و دینامیک بهترین راه حل ها را پیدا کنند! راه حل برای چه؟؟؟ برای دوباره ساختن پلاسکویی نو و مدرن!!! برای تداوم توسعه و توسعه و توسعه!!!

 توجه می کنیدکه مسائل پیش پا افتاده ای، از نظر بعضی ذی نفعان هست که نباید خیلی مشغولشان شد. مثل احوالات 1500 کارگر بیمه نشده پلاسکو (بیش از نیمی از 3000 کارگر شاغل پیش از حادثه)!!! مهم سربرآوردن تهران مدرن و پیشرفت و توسعه بیشتر است. برای چه کسی و چطور خیلی مهم نیست! چرا؟ چون وقتی پیشرفت کنیم و توسعه پیدا کنیم همه ازجمله این کارگرانی که شغلشان را از دست داده اند، نفع خواهند برد. البته هرکس به قدر وزن و اهمیتش در بازی!

 

  • امروز این خاک سرد قطعه شهدای بهشت زهرا نیست که آتش شهامت شهیدان آتش نشان را در چشم هایمان سرد کرده است بلکه «اجبار توسعه» است که همچون خاک سردی  بر سرمان نشسته. غیرعاقلانه برخورد کردن با ماجرای پلاسکو یعنی همه دعواهای این یک سال اخیر!! یکی برای منفعت سیاسی اش و یکی برای منفعت اقتصادی اش و یکی برای حفظ شأن صنفش. تیستو سبزانگشتی اینجوروقتها بی خیال از دعوای بزرگترها، انگشتش را در خاک سرد پلاسکو فرو می کرد و یک تازه اش را از ترکیب کاج و افرا و صنوبر و گلهای ارغوان می رویاند!

مازیار عطاری-اندیشگاه تدبیر و توسعه شهری